پارت سی و یک :

در حین صحبت هایش چشمم به جمعیت چرخید که یک مرد با کلاه شعبده بازی در حال جمع کردن کیف پول از تماشاچی ها بود.
-بدون این که هیچ آگاهی قبلی داشته باشم.
مرد با سرعت کلاه رو تحویل تردست داد.
بدون این که نگاهی به داخل بندازه به سمت سقف گرفت ضربه ای زیر کلاه زد و لحظه ای بعد تمام کیف های رنگارنگ توی جعبه حاضر شدند.
مردم دیوانه وار جیغ و داد می کردند و پایکوبی به پا کرده بودند دیدنی!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rosa

    0

    دلم ساندویچ کثیف خواستت

    ۲ ماه پیش
  • Hosna

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نهان

    0

    منم دلم ساندویچ خواست🥲

    ۴ ماه پیش
  • Tina

    0

    وسط تعقیب اینا داره ساندویچ میخوره😐😂

    ۲ سال پیش
  • Ronika

    0

    جیسون کیه؟!

    ۲ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    بسم الله

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    پارت های جلوتر بیای میفهمی 😜😎

    ۲ سال پیش
  • M

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • ریحانه

    0

    فقط طوری که جیسون از همچی خبر داره وا از همه یک قدم که نه صد قدم جلو تره

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    1

    خونسردی اریکا واقعا جالبه وسط این هیاهوی تعقیب و گریز ساندویچ خوردنت دیگه چیه

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    4

    اریکا چرا یادش میره تردست خیلی زرنگتر از این حرفاس باز خودشو میندازه تو دردسر

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    حتما کار آموزیش اینجا بوده 🤭یکم دیگه تمرین کنه میلیاردی میتونه ببره😂😂😂😂🤪⚘

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالبه من هم نفس گرفت

    ۳ سال پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    سلامت باشی💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!